< < < < < <<


رها


فرستادن نظرات





آرشيو


Thursday, January 19, 2006

"اگر آن را از خود نگیری
در پی اش کجا خواهی رفت؟..."*

از ستاره می پرسم چه احساسی داری حالا که داری وارد یک معرکه ی بزرگ می شوی؟دیگر همه چیز جدی جدی است!احتمالا به سختی بشود مثل همیشه با یک دعوای کوچک قهر کرد (البته نه که نشود ولی جماعتی را باید جواب بگویی!) بیشتر می خواهم بدانم چه بر سر سرگشتگی اش آمده؟ دیگر نیست؟! یا در وجود دیگری معنا شده؟!
می گوید ازدواج مثل این است که خطی دور خودت بکشی و حالا از این به بعد این محدوده ی جدید سرگشتگی تو خواهد بود!دیگر لازم نیست جهان را با همه ی وزنش بر شانه هایت حمل کنی...

"کلمات ِبسیار،فضیلت را می آزارد،
بی کلامی موثر تر است "*

ببینم؟
گیاهان مرگ تدریجی ندارند؟!اگر کسی باشد که از گیاهی مثل یک درخت محافظت کند در برابر بلایا و تامینش کند تا کی زنده خواهد ماند؟؟

"هر چند با یکدیگر به یک نرده تکیه داده ایم،
رنگ کوهها اما یک سان نیست..."*

*هایکو ها برگرفته از کتاب "هایکو،شعر ژاپنی از اغاز تا امروز"
برگردان احمد شاملو و ع.پاشایی، نشر چشمه


Friday, December 23, 2005

قرار شد دفنش کنیم.
با روحش چه کنیم؟...که هر از گاه در جسممان حلول می کند و طوفان به پا می کند؟

نمی توانم فرار کنم.نمی توانم فرار کنم.
مثل سایه ایست که از نور زندگی که بر پیکرم می تابد،پشت سرم دراز می شود.
کیست که می گوید ترس با اشک میانه ای ندارد؟؟

هر دو باعث سر ریز شدن می شوند:
ظرف کوچک
یا
مظروف بزرگ


Thursday, December 22, 2005

"اگر آن را از خود نگیری
در پی اش کجا خواهی رفت؟..."*

از ستاره می پرسم چه احساسی داری حالا که داری وارد یک معرکه ی بزرگ می شوی؟دیگر همه چیز جدی جدی است!احتمالا به سختی بشود مثل همیشه با یک دعوای کوچک قهر کرد (البته نه که نشود ولی جماعتی را باید جواب بگویی!) بیشتر می خواهم بدانم چه بر سر سرگشتگی اش آمده؟ دیگر نیست؟! یا در وجود دیگری معنا شده؟!
می گوید ازدواج مثل این است که خطی دور خودت بکشی و حالا از این به بعد این محدوده ی جدید سرگشتگی تو خواهد بود!دیگر لازم نیست جهان را با همه ی وزنش بر شانه هایت حمل کنی...

"کلمات ِبسیار،فضیلت را می آزارد،
بی کلامی موثر تر است "*

ببینم؟
گیاهان مرگ تدریجی ندارند؟!اگر کسی باشد که از گیاهی مثل یک درخت محافظت کند در برابر بلایا و تامینش کند تا کی زنده خواهد ماند؟؟

"هر چند با یکدیگر به یک نرده تکیه داده ایم،
رنگ کوهها اما یک سان نیست..."*

*هایکو ها برگرفته از کتاب "هایکو،شعر ژاپنی از اغاز تا امروز"
برگردان احمد شاملو و ع.پاشایی، نشر چشمه


Wednesday, December 14, 2005

آمدم درس بخوانم،دیدم هیییچ چیز ارزش آن را ندارد که جلوی ریزش اشکهایی را بگیرم که از فرط ترس در چشم حلقه می زنند!
لیوان چای به رنگ قیر را نگاه کردم و با خودم فکر کردم:
زمان مثل باد می گذرد.
فلاسک ام را دو هفته ی پیش پر کرده ام،با این حساب...آخرین باری که درس خواندم


Wednesday, November 30, 2005

با خودم گفتم چه فایده از این همه حساب و کتاب؟
از "نه،متاسفم!" ها،اگر ها، اما ها، شاید ها،باید ها،نباید ها،ترس ترس ترس...
دیدم کم کمک چیزی در من دارد جان می دهد،بی صدا...بی شیون


نمی دانستم تویی عزیزکم
به ندیدنت آنچنان عادت کرده بودم که ناگهان نبودت را فهمیدم،دیدم که نیستی انگار...صدا زدم شاید از پشت و پسله های روحم صدایت بیاید:
دارم بازی می کنم!
بیا روی جدول ها راه برویم!هر کی زودتر خجالت کشید اون باخته!
حالا پای راست!باختی!!برگ قبلیه خشک تر بود...


برایم با حروف درشت بزرگ نوشت:

WELCOME TO ADULT LIFE!


Tuesday, November 29, 2005

ورق می زنم تا ببینم چقدر تا پایانش راه دارم و بدون استثنا یاد درس خواندن ام می افتم که باز هم مدام صفحات باقیمانده را میشمارم،ولی از بی حوصلگی!این کتابها هیچ وقت تمام نمی شوند و نمی دانم وقتی خواهد رسید که درس را با فراغ بال و بی دلهره بخوانم تا از آن لذت ببرم یا خیال خامی بیش نیست...

اینبار ورق میزنم و هر چه به پایانش نزدیکتر میشوم غصه ام می گیرد.مدتهای مدیدی بود که نوشته ای اینقدر با روحم بازی نکرده بود و حالا جدا شدن از خاطره ی دلچسب شب و سکوت و جملات که می بلعمشان برایم سخت شده!
هوس می کنم تکه ای از آن را اینجا بگذارم،باز که می کنم کتاب را انتخاب برایم مشکل می شود میان اینهمه زیبایی...
"...نمی دانم در من چه می گذرد. این گرانی مرا به زمین بسته حال آنکه جاذبه ی مغناطیسی آن همه ستاره بالای سر دارم.سنگینی دیگری مرا به خود می آورد.وزن خود را احساس می کنم که مرا به سوی این همه چیزها باز می کرداند.رویاهای من از این تلماسه ها و این ماه و آنچه در پیرامون من است واقعی ترند.
لطف شگفت انگیز خانه در آن نیست که ما را پناه می دهد و گرم می کند و بنایش از آن ماست.بلکه در آن است که این ذخیره ی خاطرات شیرین را در ما کم کم بر جا گذاشته است.در آن است که در اعماق دل ما این کوه تاریک را پدید می آورد که رویاها همچون آب چشمه از آن جاری می شوند..."*

دوازده سالم بود که خانه ی کودکی ام را فروختیم و محله را هم عوض کردیم...تا مدتها کارم این بود: پرسه زنان در محله ی کودکی ام راه می افتادم تا به خانه ی قدیمی برسم،می ایستادم و آرزو می کردم کسی در را باز کند تا ببینم باغچه ام در چه حال است؟لوبیاهایم یا درخت هلو یا گیاهان هرزی که به شدت دوستشان داشتم...زیر زمین اسرار آمیزی که کلی چیز در آن قایم کرده بودم...زیر سومین کاشی لق شده را کسی هنوز کشف نکرده؟یا قبر جوجه ام را....
آرزویم بود بدانم حالا در اتاق من چه کسی زندگی می کند؟تختش را زیر پنجره می گذارد؟!هیچ می داند بعد از حیاط خلوت ما حیاط خانه ایست که در آن بچه گربه ای زندگی می کند که تازه یاد گرفته روی دیوار مشترک ما تمرین تعادل کند؟!!

اینبار که بی هوا از کوچه مان می گذشتم به جای انبوه خاطرات کودکی ام یک گودال دیدم.کارگرها کنار درخت هلو،روی لوبیاها و شبدر ها اتاقکی ساخته بودند...

*"زمین انسانها"آنتوان دوسنت اگزوپری


Friday, November 25, 2005

خنک آن قماربازی
که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا
هوس قمار دیگر...


Friday, October 07, 2005

"هواست دوست داشتن"

نگاه کن!
به من می گویند
دوست داشتن انسانها را به رویشان نیاورم!

می گویند:
همین که مکث می کنی تا کلمات را
در دهانت
،شیرین و روان،
_همانطور که دوستت دارم باید باشد_
بنشانی؛
همین حتی غلیان روحت به "انسان" بودن ِانسانها؛
موج نرم و نقره گون ِامید
که بر بستری از گوش ماهیهای شکسته ی دورانهای دور
لحظه ای چند درنگ می کند،
حتی
همین...

حتی همین...

چیزی نقش می بندد:
یا نگاهی از سر خواری
یا ریشخندی به فاحشگی کلمات
و یا بندی که به هوای ِ بستن ِ هوا دراز می شود!
_هواست، دوست داشتن..._


به من می گویید
یگانه رنگ وجودم را
دیگر
نتابم.

باشد!
حالا بگردید
تا مرا باز یابید:

تابشی تک فام
در دنیای منشورها...


Thursday, September 01, 2005

"جهان آواری است
از کلمات
و ما در زیر آن
دست و پا می زنیم" *

یک جای جدید کشف کرده ام،آنقدر ذوق زده ام کرده که نمی توانم در دلم نگهش دارم و از طرفی اگر با دیگران در میان بگذارمش همه ی شگفتی اش از بین می رود! یک راز رخوت انگیز...

جاهایی دارم که متعلق به خودمند؛ گرچه شاید در آن واحد متعلق به چندین و چند انسان یا حتی حیوان دیگر هم باشند، ولی وقتی با منند تنها متعلق به منند.شاید یک فرو رفتگی جایی در دل کوه که وقتی رگبار بگیرد به من پناه داده می دهد یا یک شکستگی در پله ی پل هوایی در مسیر خانه ام که طبق آیین باید پای راستم را در آن فرو کنم!
جاها... عجب! مرا به یاد چیزی می اندازد که تازگی به آن رسیده ام: موجودات غیر زنده بیش از موجودات زنده در من جاودانه می شوند...یا شاید من در آنها جاودانه می شوم؟
...
می گفت پیشینه ام تنها به من آموخته که از خودم مراقبت کنم،نیاموخته که چه بلایی می شود بر سر انسانها آورد...که نمی بایست آورد...و من به این می اندیشم که حالا می فهمم در من چه رخ داده است:

انسانها دیگر وجود ندارند.بازگشته ام به کودکی ام...وقتی که فکر می کردم من مرکز جهانم و باقی موجودات تنها صحنه ی بازی را برای من می آفرینند!
بگذریم.
کم کم دیگر جایی نخواهد ماند که من در آن خاطره ای نیافریده باشم...ولی می دانی؟
جاودانه ترین خاطرات زندگی ام،آنها که در عمیق ترین لحظه ها به خاطرم می آیند،خاطرات تنهایی ام هستند...بدون انسان ها، که اغلب در طبیعت آفریده شده اند.

یادت هست؟وقتی که برف می بارید...و احد الناسی نبود جز من که رد پایی بر برف سفید حفر کند؟نه،صدایش را به یاد داری؟! صدای سکوت را وقتی با تق تق دانه های برف روی کلاهم در کاسه ی سرم می پیچید...

*بیژن جلالی / نقش جهان


Thursday, August 04, 2005

زندگی ام آینده ندارد. هرچه هست گذشته است که در آن غوطه ورم و اکنون که در آن نفس می کشم.
مثل غریقی که هر از گاه به سطح می آید و نفس عمیقی می کشد و باز فرو می رود،تا آیا دوباره باز به سطح آید؟
هر نفسی
چه بسا
آخرین باشد.

زندگی می کنم، به امید حیات...نفحه ای از حیات...

باری،
ما
تکه تکه
می میریم.



 powered by blogger